X
تبلیغات
همشهري تماشاگر

همشهري تماشاگر

بنده حلقه ها

همشهري تماشاگر/محمدجواد زمان آبادي/شماره 106:
پروندهای درباره مقایسه ارزش ریالی و اعتباری یک صندلی چرم مشکی پایه بلند
بنده حلقه ها
رئیس که میشوید، همه اختیار ورزش میشود برای شما؛ اگر البته زور بازویتان بچربد به قواعد و عرفهای داخلی. رئیس که
 میشوید از نگاه خارجیها شما همهکارهاید و از نگاه داخلیها یک بار اضافه. قسمت جالب ماجرا این است که شما را هر چند تحویل نميگیرند اما میتوانید شاخ و شانه بکشید و پای ناظران خارجی را به ایران باز کنید. رئیس که میشوید، نه انتخابات دولت صندلیتان را لرزان میکند و نه عزل و نصبهای عجیب و غریب ورزشی. اینها برای محبوبیت صندلی پست ریاست کمیته کافی است؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 12:15  توسط ف ی  | 

کلاس سوادآموزی خیابانی برای خبرنگاران!

همشهري تماشاگر/شماره 106:
کلاس سوادآموزی خیابانی برای خبرنگاران! 
...و باز هم جواد خیابانی! ادبیات خاص و صدای خیابانی اینبار در گزارشی از بازی تیم ملی فوتسال مقابل ازبکستان در مسابقات قهرمانی آسیا بعد از مدتی غیبت، گوش و جان را نواخت... در صحنهای که همه از گلی که ایران به ثمر رسانده بود مشعوف بودند، ناگهان خیابانی با تفسیر فاصلهای که توپ برای رسیدن به دروازه طی کرده بود، همه را سر جایشان میخکوب کرد: «حالا یه گل از 40متری برای ایران... تو فوتسال راحت میشه از 40متری گل زد اما تو فوتبال این فاصله بیشتره(!!!) و نمیشه زد!» جالب اما اینجاست که جواد خیابانی در صحبتهای دوستانهای(!) که با برخی از دوستان خبرنگار ما داشته، بهشدت مدعی بوده که بسیاری از خبرنگاران بیسواد هستند و شرايط لازم برای انجام کار خبری را ندارند. او بهشدت به اشتباهاتی که برخی خبرنگاران مرتکب میشدند معترض بوده وانتقادات کوبندهای به آنها داشته! حالا ما نه میخواهیم دفاعی از خود بکنیم و نه میخواهیم جوابی به انتقادهای او بدهیم... فقط و فقط قضاوت را برعهده خودتان میگذاریم.
در میان برنامههای تلویزیونی اما در این هفتهها همچنان جای برنامه90 خالی است. با اینکه تعطیلی برنامه90 در طول مدت تعطیلی لیگ، تقریباً به یک رسم تبدیل شده اما نمیدانیم بعضیها چه اصراری دارند که هرسال به بهانه تعطیلی این برنامه در این ایام، شایعه تعطیلی همیشگی «90» را به راه بیاندازند! امسال هم بعید نیست تا لحظهاي كه شما اين مطلب را ميخوانيد باز هم همكاران ما دست به کار شوند و برای خالی نبودن عریضه هم که شده این جنجال خبری کهنه را به راه بیاندازند... اين را گفتيم كه اگر چنين خبري شنيديد نه باور كنيد، نه تعجب!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 12:13  توسط ف ی  | 

سيستم چهار دو دو

همشهري تماشاگر/احسان پيربرناش/شماره 106:
مركز مشاوره دكتر متصديان
سيستم چهار دو دو
صداي بلندگو: (دينگ دينگ ديــنگ – شماره13 به باجه3)
بيمار: ببخشيد آقاي دكتر، من يه مشكلي داشتم، ميخواستم باهاتون درميون بذارم!
متصدي بانك: عزيز من دكتر كدومه؟ اينجا بانكه! اشتباه گرفتين آقاي محترم!
بيمار: ببين داداش، من اين حرفا سرم نميشه... اينجا بانكه و در تخصص من نيست و مشاوره نميدم و چيزي نميخورم و اين صحبتا نداريم! پول مشاوره هم نميدم... يا به حرف من گوش ميدي، يا نميدي!
متصدي بانك: باشه بگو عزيزم، فقط خلاصه كن كه مشتريها اذيت نشن!
بيمار: ببين آقاي دكتر، من هر كاري ميكنم تيمم از بحران درنميآد؛ چهجوري بگم؟ از نظر فني چيزي بارم نيست،
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 9:39  توسط ف ی  | 

10 چهره برتر به انتخاب تماشاگر

همشهري تماشاگر/امير وفايي/شماره 106:
10 چهره برتر به انتخاب تماشاگر

تهديدهاي المپيكي
تفاوت ورزشكاران ايراني با ورزشكاران ساير كشورها در همين ثابتقدميها و صراحتشان است. بعد از بركناري احمد دنيامالي از رياست فدراسيون قايقراني، تعدادي از مليپوشان اعلام كردند تا زماني كه وي به فدراسيون برنگردد در اردوي تيم ملي حاضر نميشوند. مسئول جديد فدراسيون از آنها خواست برگردند اما گفتند برنميگرديم. مسئول فدراسيون دوباره گفت برگرديد و آنها پس از كمي مكث گفتند: «باشه، برميگرديم.» 
محسن شادي و آرزو حكيمي در تمرينات تيم ملي قايقراني در شهر چاي اروميه شركت كردند. حكيمي قبل از اين تمرين به خبرنگاران گفت: «به المپيك ميروم اما روحيه ندارم.» شادي هم اعلام كرد فعلا در تمرينات شركت ميكند تا ببيند چه ميشود. حكيمي به دنيامالي قول داده در تمام طول مدتي كه در المپيك پارو ميزند اخمهايش را تا جايي كه ميتواند در هم فرو ببرد تا همه دنيا بفهمند چقدر از بركناري دنيامالي ناراحت است. شادي هم قول داده به محض اينكه در مسابقات المپيك از همه جلو افتاد پيراهنش را بالا بزند و عكس دنيامالي را به دوربينها نشان بدهد اما چون براي اين كار مجبور است پاروها را رها كند احتمالا بلافاصله از همه عقب ميافتد و براي اينكه بتواند دوباره عكس دنيامالي را نشان بدهد خيلي بايد تلاش كند. دوستان حتي جلسه اول تمرينات تيم ملي را هم تحريم نكردند كه حداقل براي چند ساعت تهديدشان را عملي كرده باشند. حتي آرزو حكيمي كه بهتازگي از بازيهاي برونمرزي بازگشته براي اينكه جلسه اول تمرين را از دست ندهد از همان فرودگاه پيك موتوري گرفت و خودش را به اروميه رساند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 9:33  توسط ف ی  | 

اين بار امتياز اضافه نداريم كه به قطريها بدهيم

همشهري تماشاگر/شماره 106:
پيشنهاد ويژه سر آشپز: ايران – قطر 
اين بار امتياز اضافه نداريم كه به قطريها بدهيم
رقابتهاي مقدماتي جامجهاني در روز اول براي ما به خوبي و خوشي سپري شد و روز دوم هم به قرعه استراحت خورديم تا براي لذت بردن از پيروزي وقت بيشتري داشته باشيم. خلاصه تا اينجا اوضاع كاملا بر وفق مراد ماست. جداي از ايراداتي كه به شكل بازي تيمملي وارد بود، بايد گفت 3امتياز روز اول در زميني براي ما بهدست آمد كه بقيه تيمها براي گرفتن يكامتياز هم در آن به مشكل برميخورند. حالا حتي از توقع مربي حسابگري به نام كي روش هم 2امتياز بيشتر داريم و ميتوانيم در پايان دو بازي 6امتيازي باشيم. فقط كافي است سهشنبه همين هفته در تهران روبهروي قطر بايستيم، و البته اينبار محكمتر بايستيم، تا برتري اوليهمان را از دست ندهيم. در دو بازي قبلي ما 3بار از قطر پيش افتاديم اما حتي يكبار هم نتوانستيم اين تيم درجه دوم را شكست بدهيم.

 ·  · 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 9:30  توسط ف ی  | 

اگركي روش، قطبي بود...

همشهري تماشاگر/106:

رونمايي از يك تيم درب و داغان در تاشكند
اگركي روش، قطبي بود...
نام كارلوس كيروش هنوز هم روي نيمكت تيم ملي ايران سنگيني ميكند. او به واسطه اين نام بزرگ موفق شده همه حمايتهاي لازم رسانهاي و اداري را به خود جلب كند و حتي گاهي به پشتوانه اعتبار بينالمللياش از شرايط و امكانات ما انتقاد كند و به همكارانش در تيمهاي باشگاهي ايراني غر بزند و به رسانهها از بالا نگاه كند. اين نوشته قصد دارد عملكرد اين مربي بزرگ در بازي با ازبكستان را از اين زاويه به نقد بكشد كه اگر بهجاي او يك مربي ايراني روي نيمكت بود و عملكرد و دستاوردي مشابه در دوران يك سال و چند ماهه حضور در تيم ملي داشت، با او چه رفتاري ميشد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 9:24  توسط ف ی  | 

گل مزدوج!

همشهری تماشاگر/شماره 106

ترينهاي گلزني اشتراكي درتاريخ فوتبال ايران
گل مزدوج!
زوج كريم انصاريفرد و امين منوچهرهي در حالي تنها 27 گل در مسابقات ليگ امسال زدند كه ميانگين گلزني آنها حتي به عدد يك هم نرسيد. اگر امين منوچهري به خوبي كريم انصاريفر77 گل ميزد، امروز ميتوانستيم يك عدد در خور توجه را در اين عرصه ببينيم. كريم انصاريفر و امين منوچهري 7گل از ميانگين گلزني مورد نظر، يعني يك گل به ازاي هر بازي كمتر زدند. 79 درصد ميانگين گل زده آنها در هر بازي بود. 
در ادامه اين مقال نگاهي خواهيم داشت به بهترين نمونههاي گلزني در تاريخ ليگ ايران و مسابقات فوتبال باشگاههاي تهران، زوجهايي كه رقمهاي فوق العادهاي را در اين عرصه ثبت كردند.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 9:22  توسط ف ی  | 

جای من به جام جهانی رفتنداما نابود شدند

همشهری تماشاگر/امیر محمد یعقوب پور/شماره 106
محسن گروسی : دایی به خاطر من با مایلیکهن درگیر شد

جای من به جام جهانی رفتنداما نابود شدند


من و مدیرروستا چشمبسته همدیگر را پیدا میکردیم
در سالهای نه چندان دور محسن گروسی و اصغر مدیرروستا در خط حمله پاس زوجی فوقالعاده را تشکیل دادند و با کمک هم زمینهساز قهرمانی پاس تهران در آسیا شدند. بر خلاف انتظارات این زوج رویایی در تیم ملی تشکیل نشد و این 2 بازیکن در اکثر بازیهای ملی نیمکتنشین بودند. جالب اینکه زوج گروسی و مدیرروستا در پایان عمر بازیگری آنها هم از بین نرفت. مهاجمان سابق پاس چند سالی است با هم وارد عرصه مربیگری شدهاند و در چند تیم لیگ برتری فعالیت کردهاند. جالب اینکه این زوج در زمینه مربیگری چندان موفق نبودهاند اما کماکان ترجیح میدهند با هم کار کنند. محسن گروسی که در زمان بازیگری تلاش میکرد تا برای مدیرروستا گل بسازد، تا همین چند وقت پیش در شهرداری تبریز دستیار همبازی سابقش بود و زیر نظر او کار میکرد اما حالا منتظر است تا خودش سرمربیگری را تجربه کند.

فوتبال را از استقلال شروع کردید؟
از نوجوانان فولاد شروع کردم و بعد از آن هم که به استقلال آمدم.
در چند سالگی استقلالی شدید؟
فکر کنم حدودا 17 سالم بود که به جوانان استقلال آمدم. آن زمان 3 سال برای جوانان استقلال بازی کردم و بعد از آن بود که راهی بزرگسالان شدم.
در ابتدا خیلی زود هم از استقلال جدا شدید...
در مقطع اول فقط 2 سال برای بزرگسالان استقلال بازی کردم و بعد از آن به خدمت سربازی رفتم. دوست داشتم خیلی زودتر به استقلال برگردم اما قوانین اجازه نمیداد. آن زمان یک قانون گذاشته بودند که بازیکن زیر 27 سال باید حداقل قرارداد 5ساله ببندد. سال 68 بود که رفتم خدمت سربازی و با توجه به همین قانون 5 سال در پاس بودم. بعد از پاس هم یك دوره رفتم سپاهان تا اینکه راهی سنگاپور شدم. وقتی برگشتم دوباره رفتم سپاهان تا اینکه با ناصرخان برگشتیم استقلال و بعد از اون هم که ذوبآهنی شدم. البته بعد از ذوبآهن در چند تیم دیگر مثل ابومسلم و شهاب زنجان هم بازی کردم.
Photo: همشهری تماشاگر/امیر محمد یعقوب ‍‍پور/شماره 106

محسن گروسی : دایی به خاطر من با مایلیکهن درگیر شد

جای من به جام جهانی رفتنداما نابود شدند


من و مدیرروستا چشمبسته همدیگر را پیدا میکردیم
در سالهای نه چندان دور محسن گروسی و اصغر مدیرروستا در خط حمله پاس زوجی فوقالعاده را تشکیل دادند و با کمک هم زمینهساز قهرمانی پاس تهران در آسیا شدند. بر خلاف انتظارات این زوج رویایی در تیم ملی تشکیل نشد و این 2 بازیکن در اکثر بازیهای ملی نیمکتنشین بودند. جالب اینکه زوج گروسی و مدیرروستا در پایان عمر بازیگری آنها هم  از بین نرفت. مهاجمان سابق پاس چند سالی است با هم وارد عرصه مربیگری شدهاند و در چند تیم لیگ برتری فعالیت کردهاند. جالب اینکه این زوج در زمینه مربیگری چندان موفق نبودهاند اما کماکان ترجیح میدهند با هم کار کنند. محسن گروسی که در زمان بازیگری تلاش میکرد تا برای مدیرروستا گل بسازد، تا همین چند وقت پیش در شهرداری تبریز دستیار همبازی سابقش بود و زیر نظر او کار میکرد اما حالا منتظر است تا خودش سرمربیگری را تجربه کند.

فوتبال را از استقلال شروع کردید؟
از نوجوانان فولاد شروع کردم و بعد از آن هم که به استقلال آمدم.
در چند سالگی استقلالی شدید؟
فکر کنم حدودا 17 سالم بود که به جوانان استقلال آمدم. آن زمان 3 سال برای جوانان استقلال بازی کردم و بعد از آن بود که راهی بزرگسالان شدم.
در ابتدا خیلی زود هم از استقلال جدا شدید...
در مقطع اول فقط 2 سال برای بزرگسالان استقلال بازی کردم و بعد از آن به خدمت سربازی رفتم. دوست داشتم خیلی زودتر به استقلال برگردم اما قوانین اجازه نمیداد. آن زمان یک قانون گذاشته بودند که بازیکن زیر 27 سال باید حداقل قرارداد 5ساله ببندد. سال 68 بود که رفتم خدمت سربازی و با توجه به همین قانون 5 سال در پاس بودم. بعد از پاس هم یك دوره رفتم سپاهان تا اینکه راهی سنگاپور شدم. وقتی برگشتم دوباره رفتم سپاهان تا اینکه با ناصرخان برگشتیم استقلال و بعد از اون هم که ذوبآهنی شدم. البته بعد از ذوبآهن در چند تیم دیگر مثل ابومسلم و شهاب زنجان هم بازی کردم.
بدون تردید بهترین دوران فوتبالی خود را هم در پاس پشت سرگذاشتید...
من از دوران فوتبالم خاطرات شیرین زیادی دارم. به حضورم در استقلال افتخار میکنم و خاطره صعود با ابومسلم را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد اما به هر حال در پاس دوران فوقالعادهای داشتم. آن پاس یک پاس رویایی بود که دیگر هیچ وقت تکرار نخواهد شد. من با پاس قهرمان آسیا شدم و طبیعی است که بگویم بهترین دوران فوتبالم را در این تیم پشت سر گذاشتم.
در پاس با مدیرروستا زوج بسیار خوبی را هم تشکیل داده بودید...
به هر حال این هم یکی از اتفاقات خوب فوتبال من بود. من و اصغر حدود 5 یا 6 سال کنار هم بازی کردیم و به عقیده خیلیها زوج خوبی را تشکیل داده بودیم.
اصلا این زوج چگونه تشکیل شد؟
همان طور که گفتم من و اصغر حدود 6 سال کنار هم فوتبال بازی کردیم و همدیگر را کاملا میشناختیم. به جرات میگویم که من و اصغر داخل زمین همدیگر را چشم بسته هم پیدا میکردیم و برای هم گل میساختیم. تفاهم و تعاملی که بین ما بود باعث شده بود با هم کاملا هماهنگ باشیم. من و اصغر درک متقابلی نسبت به هم داشتیم و مهمتر از همه اینکه من همهجوره اصغر را قبول داشتم و او هم همهجوره من را قبول داشت. همین مساله داخل زمین خیلی به ما کمک میکرد.
مربیان پاس چقدر در تشکیل این زوج نقش داشتند؟
در آن چند سالی که پاس بودیم بیشتر با آقای کریمی کار کردیم و سیستم هجمومی تیم به ما خیلی کمک میکرد هرچند که زوج ما در زمان آقای مناجاتی هم از بین نرفت.
آن زمان شما بیشتر گل میزدید یا مدیر روستا؟
خوب اصغر بیشتر از من گل میزد و اکثرا جزو 3 گلزن برتر لیگ بود، فکر کنم یک سال هم آقای گل شد.
این مساله برای شما سخت نبود؟
به هیچ عنوان. وقتی اصغر گل میزد من بیشتر از خودش خوشحالی میکردم. به هر حال آقای مدیرروستا در آن سالها بیشتر با فرشاد پیوس در کورس آقای گلی بود و کل بازیکنان تیم تلاش میکردند تا او آقای گل شود. من هم که چه داخل زمین و چه بیرون رفیق صمیمی مدیرروستا بودم و از اینکه برای او گل میساختم لذت میبردم. اصلا شاید همین مساله رمز موفقیت ما بود.
از لحاظ نحوه بازی چه تفاوتهایی با هم داشتید؟
خیلیها فکر میکنند برای تشکیل یک زوج موفق در نوک حمله احتیاج به یک مهاجم سرزن و یک مهاجم سرعتی است که مکمل هم باشند اما خصوصیات بازی من و اصغر تقریبا شبیه هم بود. اون پا به توپ بود، من هم پا به توپم بد نبود و هر 2 هم تقریبا سرعت خوبی داشتیم و روی زمین و هوا خوب کار میکردیم. البته تفاوتهایی هم داشتیم که خیلی به چشم نمیآمد. به طور مثال پا به توپ اصغر از من بهتر بود اما در مقابل من در سرعت از او کمی بهتر بودم ولی همانطور که گفتم این تفاوتها زیاد به چشم نمی آمد.
زوج رویایی پاس چرا در تیم ملی تشکیل نشد؟
در مورد تیم ملی بخواهم صحبت کنم شاید خیلیها خراب شوند و به همین خاطر اصلا از کسی اسم نمیآورم. فقط همین را میگویم که این زوج در تیم ملی تشکیل شد و در 5 یا 6 بازی گلزنی هم کرد اما دوستان ما را کنار گذاشتند. بازیهای ملی من و اصغر در کنار هم میتوانست خیلی بیشتر از اینها باشد اما اجازه ندادند.
این موضوع دلیل خاصی داشت؟
دوست ندارم زیاد در این مورد صحبت کنم اما بازهم میگویم که من و اصغر میتوانستیم بیشتر در تیم ملی بازی کنیم. آن زمان که جوان بودیم گفتند به جوانها اعتقاد نداریم، آن زمان هم که با تجربه شدیم گفتند فلانی پیر شده و به درد تیم ملی نميخورد.
اولین بار چه زمانی به تیم ملی دعوت شدید؟
من مهر 67 بود که از سوی پرویز دهداری به تیم ملی دعوت شدم و مقابل تایلند هم اولین بازی ملیام را انجام دادم. اتفاقا در آن بازی گل هم زدم. زمان آقای مناجاتی هم در تیم ملی بازی کردم تا اینکه آقای پروین آمدند. در زمان علی آقا هم در تمام اردوها بودم اما بازی نمیکردم. زمان آقای مایلیکهن هم دعوت شدم و تا بازی استرالیا ملیپوش بودم تا اینکه خط خوردم و به جام جهانی هم نرفتم.
زمان مایلیکهن انتقادها از دعوت شما زیاد بود؟
من اعتقاد دارم برخی از این انتقادها خطی بود. من یک داستانی را تعریف میکنم شما ببينید آن زمان اوضاع چقدر خراب بود. من برگشته بودم استقلال و اولین بازی ما با استقلال اهواز بود. روز قبل از بازی استقلال یکی از رسانهها تا جایی که توانسته بود از من انتقاد کرده بود. در مطلبی که نوشته بودند به سنم گیر داده بودند. فردای آن روز من رفتم اهواز و 2 تا گل زدم. همان رسانه بلافاصله شروع به تمجید کرد که گلزنی سن و سال نمیخواهد بلکه هنری است که گروسی دارد. در مورد تیم ملی هم همین داستانها بود. البته یکسری از انتقادها هم منطقی بود. من الان معتقدم آن زمان آقای مایلیکهن باید یک جوان را به جای من به تیم ملی دعوت میکرد. آن زمان علی دایی بهترین گلزن آسیا بود و خداداد هم بهترین بازیکن سال آسیا شده بود. هیچ عقل سالمی نمیگفت آنها بیرون بنشینند و کس دیگری بازی کند. حالا که قرار بود بازیکنی فقط نیمکتنشین باشد چه بهتر که یک جوان را میآوردند تا کسب تجربه کند.
اگر این اتفاق میافتاد خود شما شاکی نمیشدید؟
شاید من آن زمان ناراحت میشدم و از این حرکت بدم میآمد اما به نفع تیم ملی بود. جدا از این من اصلا اهل اعتراض و این صحبتها نبودم وگرنه الان یک جام جهانی در کارنامه داشتم.
در آستانه بازی استرالیا بود که از تیم ملی خط خوردید؟
آن زمان میخواستند برای بازی برگشت استرالیا تهامی را به تیم اضافه کنند و دنبال یک بازیکن بودند تا خطش بزنند. در این میان چه کسی بهتر بود از محسن گروسی ساکت و بدون حاشیه. چون مسئولان میدانستند من اهل مصاحبه و جنجال نیستم خیلی راحت اسم من را خط زدند و تهامی را به استرالیا بردند.
با آمدن ایویچ هم که به طور کلی از تیم ملی خط خوردید و جام جهانی را از دست دادید...
من زمان بازیگریام اصلا حاشیه نداشتم و اهل جنجال هم نبودم و به همین خاطر ضرر کردم. در فوتبال ما اگر اصلا حاشیه نداشته باشی ضرر میکنی اگر هم خیلی حاشیه داشته باشی ضرر میکنی. من اگر کمی اهل مصاحبه و جنجال بودم شک نکنید به جام جهانی میرفتم. ایویچ بنده خدا مقصر نبود، یک لیست به او دادند و گفتند اینها باید باشند در صورتی که اولویت با بازیکنان ملیپوشي بود که تیم را به جام جهانی برده بودند. کسانی که من را از تیم ملی خط زدند ایویچ را هم نابود کردند. همه میدانستند تیم ملی ما در جام جهانی 3 بازی بیشتر انجام نمیدهد و حداکثر 14 یا 15 بازیکن به زمین میروند. حالا در چنین شرایطی بقیه تماشاچی بودند و اولویت با کسانی بود که برای تیم زحمت کشیده بودند نه یکسری جوان. نگاه کنید آنهایی که به ناحق و جای بازیکنانی مثل من به جام جهانی رفتند نابود شدند. اسم نمیآورم چون الان خبری از آنها نیست. بازیکن جوانی که به جام جهانی رفت به سقف آرزوهایش رسید. حق امثال من و مدیر روستا بود که به جام جهانی برویم که دوستان اجازه ندادند. من باز هم میگویم من چون ساکت بودم ضرر کردم اما الان پشیمان نیستم چراکه مثل خیلیها نابود نشدم و در حال حاضر همه به خوبی از من یاد میکنند.
حالا که بحث تیم ملی شد اشارهای هم به بازی ایران و سوریه در زمان مایلیکهن کنیم. خیلیها بر این عقیده اند که استارت درگیریهای دایی و مایلی کهن در آن بازی زده شد و دلیلش هم شما بودید...
نمیدانم متاسفانه یا خوشبختانه این قضیه درست است اما من به شخصه این وسط هیچ نقشی نداشتم. اصلا روز بازی ایران و سوریه روز عجیبی بود. طوفانی شده بود که چشم چشم را نمیدید. مقابل سوریه من فیکس بودم و نیمه اول هم بازی 2 بر 2 شد. تیمی که 2 گل زده طبیعتا مشکل هجومی ندارد اما آقای مایلیکهن تصمیم گرفته بود در دقایق پایانی نیمه اول و قبل از سوت داور من را تعویض کند. من هم این قضیه را از ديگران شنیدهام چون خودم داخل زمین بودم. از قرار معلوم مایلیکهن از دایی میخواهد به داخل زمین برود که او این کار را انجام نمیدهد. مثل اینکه دایی از من حمایت میکند و میگوید برای شخصیت فلانی بد است که الان تعویض شود و من جای او را بگیرم و گرم نمیکند. من نیمه دوم آن بازی تعویض شدم اما این موضوع بهانه شد برای درگیریهای دایی و مایلیکهن که تا الان هم ادامه پیدا کرده است. من اصلا روحم هم از این ماجرا خبر نداشت چون همان طور که گفتم بازی شرایط خاصی داشت و من اصلا صدای تماشاگران را هم نمیشنیدم.
یک دوره هم زمان ناصر حجازی از استقلال کنار گذاشته شدید...
در این مورد هم صحبت نکنیم بهتر است. آن کسانی که ناصرخان را آن سال ناکام گذاشتند و اجازه نداند نتیجه بگیرد برای من حرف در آوردند و ناصرخان هم در آن شرایط خاص من را کنار گذاشت. دوست صمیمی من که با او سر تمرین میرفتم برای من حرف درست کرد و ناصرخان هم به من گفت تو سر تمرین نیا. از آن ماجرا چند وقتی گذشت و من با ناصرخان به ذوبآهن رفتم.آنجا وقتی با هم صحبت کردیم شخصیت واقعی خیلیها مشخص شد. من ناصرخان را خیلی دوست داشتم اما دیگر به مراسمش نمیروم. وقتی در روز خاکسپاری دیدم همانهایی که مانع موفقیت او شدند در مراسم هستند از خودم خجالت کشیدم. واقعا نمیدانم بعضیها با چه رویی در مراسم ناصرخان حاضر میشوند.
برگردیم به زوج گروسی و مدیر روستا، این زوج در مربیگری چندان موفق نبوده است...
من و آقای مدیر روستا در این 2 سال با هم بودیم و در پاس و شهرداری کار کردیم. پاس که شرایط خودش را داشت و من فکر نمیکنم کارنامه ما در آنجا بد بوده باشد. در شهرداری هم فکر نمیکردیم اوضاع تا به این حد خراب باشد. ما بعد از مدتی به یسیچ حق دادیم که فرار کرده است. اوضاع تیم طوری بود که ما اصلا نمیتوانستیم کار فنی انجام دهیم. بازی میکردیم و مهره کلیدی تیم به دلیل حرکتی بچهگانه 3 کارته میشد. چند روزی میگذشت و متوجه میشدیم بازیکن با تیم آیندهاش تمام کرده و به عمد 3 کارته شده است.
منظورتان میثم بائو است؟
فکر کنم همه متوجه شدند منظور من کیست. آن زمان میگفتند مدیرروستا به بازیکنش تهمت زده اما الان مشخص شده صحبتهای ما درست بوده است. من باز هم میگویم شهرداری با هر مربی دیگری هم بود سقوط میکرد چون باندبازی تیم را نابود کرده بود.
خودتان نمیخواهید سرمربیگری را تجربه کنید؟
مطمئنا اگر شرایطش پیش بیاید دوست دارم سرمربیگری کنم.  البته در شهاب زنجان مدتی سرمربی بودهام.
بعد از زوج مدیرروستا و گروسی کدام زوج فوتبالی در ایران شبیه شما بودند؟
در فوتبالمان خیلی زوج نداشتهایم اما به نظرم سیاوش اکبرپور و عنایتی در مقطعی زوج خیلی خوبی را تشکیل داده بودند.
خود شما یک زوج هم با عنایتی تشکیل دادید...
در لیگ یک و در ابومسلم یک فصل کنار هم بازی کردیم و زوج خوبی شدیم. من 16 گل زدم ورضا هم 10 یا 11 گل.
طبیعتا خاطرههای زیادی با مدیرروستا دارید، یکی از آنها را تعریف میکنید؟
تو آسیا یک بازی داشتیم که من را زدند و من هم روی زمین افتادم. اصلا حواسم نبود. اصغر جلو آمد تا حال من را بپرسد که او را با لگد زدم و نزدیک بود مصدوم شود. البته بعد این اتفاق حسابی شرمنده شدم. یک خاطره دیگر هم دارم که اگر از اصغر بپرسید حتما این را تعریف میکند. یک بازی دیگر من را زده بودند و اصغر آمده بود بالای سر من با بازیکنان خارجی حریف فارسی صحبت میکرد و فقط دستهایش را تکان میداد. بعد از چند دقیقه بلند شدم و گفتم اصغر بیخیال این خارجیها زبونشون خوب نیست الکی خودتو خسته نکن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 9:8  توسط ف ی  | 

در سينهاش هنوز جاي آن حريق هست

همشهری تماشاگر/ابراهیم افشار/شماره 106

عجيب ترين قربان پوست اندازي تاريخ ژورناليسم ورزشي
در سينهاش هنوز جاي آن حريق هست 
پيرمرد در اتاق را از پشت سهقفله كرد. گالن بنزين را روي سرش ريخت و با خود خلوت كرد. اين فاجعهآميزترين اتفاق در يك رسانه ايراني است. وقتي بوي بنزين در تحريريه بلند شد هنوز صفحهبندها داشتند به صورت دستي صفحه ميبستند. هنوز فتوشاپ و عشق ديجيتالي اختراع نشده بود. همهاش، يك موكتبُر بود و گالني چسب آهن و ورقههاي ليات. هنوز ستارههاي فوتبال ايران به عشق چپپاهاي ايتاليايي، موهايشان را لخت و يكطرفي نميكردند. هنوز پاي پسران دخترپوش و دختران پسرپوش به رسانههاي فرهمند طهران باز نشده بود كه يكدفعه گومببب... صداي واقعه آمد. ملت دويدند سمت اتاقي كه صدا از آنجا بود. اما در قفل بود. هرچه تنه زدند، وا نشد. هرچه لگد زدند، وا نشد. دخترها جيغ ميزدند و پسرها از فوريت تماس با اداره آگاهي و آتشنشاني ميگفتند. مخبرهاي بيسوادي كه همه عشقشان خريد و فروش امتياز نشريههاي در پيت بود آرام آرام توانسته بودند با ستارههاي نورس فوتبال و سينما «منتومن» كنند. تازه تازه داشتند براي جوانهاي «عشق پوستر» كه سالها بود به خاطر آرمانگرايي، براي يك تصوير قدي از سوپراستارهاي موردعلاقهشان لهله ميزدند -با باز شدن قازانقورتكي فضاي جامعه–دون ميپاشيدند و براي خود «پاتوقسازي» ميكردند. حالا ديگر، هم تيراژهاي ماتيكيشان به راه بود و هم حلقههاي كيفوريشان با شهرتطلبها و گعدههاي خوشباشيشان راه افتاده بود.
داشتند به دنيا قمپوز در ميكردند كه مجله ما پاتوق سوپراستارهاي مولخت و ژيگولوست و هر خوانندهاي ميخواهد صداي دلدادگياش را به گوش اينها برساند، بسما...، دزد حاضر و بز حاضر!

رسانههاي سنتي و اخلاقگراي طهران وقتي از هم پاشيدند، چندتايي از اهالي سازشناپذيرشان به قعر خانهنشيني و خودويرانگري رفتند. چندتايي از ناسازگارترينشان هم كه تغيير مناسبات زمانه را مصادف با فقر شديد ميانساليشان ميديدند به آغوش مديران ارشد ورزش سياستزده ايران افتادند و احكام مشاورتي و روابطعموميچي و لودر تبليغاتي گرفتند. همانهايي كه تا ديروز جوانهاي صفركيلومتر قلم به دست را به پرهيز از نزديكي با مسئولان تشويق ميكردند حالا خود ناقض تعهد خود شده بودند. 
در چنين اوضاع و احوالي كه حريمهاي اخلاقي و ماهوي رسانههاي سنتي ورزش ميشكست بهيكباره استراتژيستهاي عصر سازندگي هم چاره را در صدور امتياز نشريات، به بخش خصوصي ديدند و به يكباره طهران داراي نشرياتي شد كه نه برايش كادرسازي شده بود و نه فكرسازي.
پس زرنگترها جلو خزيدند. امتيازي ابتياع كردند و با خود گفتند يا نشريهدار ميشويم و يا حداقلش مستاجري پيدا ميكنيم. شلم شورباي رسانهاي دهه هفتاد چنين آغاز شد. ديگر نه اثر مهم بود و نه اثرگذار. حالا فقط «مجلهسازي» مهم بود. جامعه پس از جنگ آنقدر جاي خالي داشت كه ميشد تكتكشان را با دارو و نوشداروي مشابه و هردمبيل پر كرد.
حالا نشرياتي روي دكهها بودند كه تكتك سطرهايشان حراج بود. گزارشهاي مزايدهاي، توصيفات خر رنگكن، فروش ستونها و آلبومها و مصاحبهها، بهيكباره فضايي پيش آورده بود كه كاملا متضاد با آرمانپرستيهاي چند وقت پيش بود. آرمانگراها كه دغدغه تيراژ و گيشه و آگهي نداشتند و حتي براي اينكه نهايت سلحشوريشان را در قبال بيزينسمنها نشان دهند زيباترين عكسها را خراب ميكردند تا تبليغ هيچ كالاي تبليغاتي در متن عكسشان نباشد به يكباره با رسانههايي مواجه شدند كه زندگيشان و علت وجوديشان تبليغات بود. عكسهاي قهرمانان را فقط به شرطي چاپ ميكردند كه قبض آگهيشان را بعد از چاپ بفرستند دم خانه. مصاحبههاي قالبي را فقط به شرطي چاپ ميكردند كه از قهرمانان شيتيل تبليغاتي بگيرند. يادداشت انتقادي را وقتي چاپ ميكردند كه رقيب رئيس، دست به جيب شده باشد. اصلا همهچيز در چشم بههمزدني «كُن فيكون» شده بود. انگار اين شهر بزرگ عاشقپرور نبود كه براي ويرگول به ويرگول نوشتههاي چاپي، منطق و هدف و انگيزه داشت. انگار مردان تهيدست اين شهر بزرگ نبودند كه قلمشان را هم كنار مادر و خواهر و همسرشان به عنوان داشتههاي ناموسي رديف ميكردند. بهيكباره شهر شلوغ شده بود و قهرماناني كه تا ديروز عكسهاي سياه سفيد 4*6شان را از لاي صفحات داخلي روزنامهها ميبريدند و با افتخار به بوفه مهمانخانهشان ميچسباندند، بهيكباره رسانههاي قارچي را در مقابل خود ميديدند كه حاضر بودند پوستر چهاررنگ آتليهاي بزكدوزكيشان را چاپ كنند به شرطي كه دمشان را ببينيد. بهيكباره شهر شلوغ شده بود و آرمانهاي ديروز، به اسم مدرنيزاسيون، حالا ارتجاع و كهنهپرستي قلمداد ميشدند. نسل قبلي، داشت از درون تهي ميشد و بايد سريع با مقتضيات روز هماهنگ ميشد. نسل روز هم با درهاي بازي مواجه شده بود كه ميتوانست بدون هيچ قابليت ژورناليستي يا ورزشي، سرش را بيندازد پايين و با يك خودكار و بيهيچ انباشتهاي وارد تحريريههاي صفركيلومتر شود. حالا ديگر نهتنها آرمانها را ذبح ميكردند بلكه چيزي موسوم به اخلاق رسانهاي نيز بايد ميدان را خالي ميكرد و «اقتصاد رسانهاي» -در قالب اقتصاد شباني!- جاي همه چارچوبهاي قبلي را ميگرفت. اگر تا ديروز كنكوري سختگيرانه براي ورود نوقلمها بود و هر نويسنده جواني بايد ابتدا كلي دود چراغ ميخورد و تلمذ ميكرد تا صاحب يك چارپايه در تحريريههاي قديمي شود، بهيكباره با فضاي چنان بازي مواجه شده بود كه نيروي قانع و چربزبان را بدون وروديهاي در آغوش ميگرفت. كافي بود با سيستم درآمدسازي رسانه همراه شوند. كافي بود حقوق اوليه نخواهند و تعهد شفاهي بدهند كه همچون پورسانتبگيرهاي قديمي، هرجا كه درآمدي براي رسانهاش ساخت، درصدي هم در جيبش بگذارد. اين اولين پوستاندازي ماهوي تاريخ مطبوعات ايران بود. هنوز چندسالي تا تغييرات نسل دوم رسانهها مانده بود تا در زير پاي انقلاب الكترونيك، پر بريزد و تغيير هويت دهد. 

با رشد رسانههاي خصوصي در دهه هفتاد، تنها دو راه براي ادامه نفس كشيدن نشريات وجود داشت. يا تكفروشي و مخاطبسازي و يا تن دادن به اقتصاد شباني! كه در آن رسانه به سوپرماركت و ژورناليست به چوپان تبديل ميشد. 
در چنين شرايطي تنها دونشريه هفتگي بود كه به شمايل اين دوقطب تبديل شد. قطب اول، مدير شارلاتاني بود كه نقش منتقد ناراضي وضعيت موجود را بازي ميكرد و با تمسك به ژورناليستهاي مغموم خانهنشين ورزشي- هنري – سياسي، درصدد انتشار نشريهاي تند و تيز درآمد تا با جمعآوري مخاطبين ريزششده نسبتا تحصيلكرده، جامعيتي را به دست آورد كه بتواند آرام آرام وارد عرصههاي ديپلماسي شود و نيز دخل فروش گيشهاش را پربار كند. قطب دوم نيز نشريهاي بازاري بود كه با جلب استارهاي سينما و ورزش درصدد ايجاد رابطه عاطفي تلفني بين مخاطبان كمسواد و محبوبان جامعه شد. البته اين يككار دوسر سود بود. هم تحريريه تبديل به پاتوق ميشد و مسير خوشباشيهاي شبانه را صاف ميكرد. هم نشريه در تكفروشي موفق ميشد و هم اينكه بازاريابياش در فروش تيترها و ستونها و عكسها، راه ميافتاد. حالا ديگر كسي دنبال ادبيات ابلهانه اين جريده نبود. مهم اين بود كه با همان زبان ساده گفتاري، مخاطبان كمسواد خود را به سمت پوسترهاي بزككرده و اخبار زيرزميني ميكشاند و ميفروخت.
و همين قطب بود كه وقتي اسطورههاي مدرن را مهمان تحريريه ميكرد، غلغله ميشد و خيابان ميبست. دختركان و پسركان جنوب شهري، با ولع وحشتناك براي گرفتن يك امضا از ستارهها خود را ميكشتند. 
روزي كه ستارههاي سريال درپيت تلويزيون دستهجمعي به اين نشريه رفتند ركورد «مخاطب حضوري» در تاريخ رسانهاي ايران شكست. قيامتي بود كه بيا و ببين. تمام خيابان در تسخير مخاطبان جوان نشريه بود. ولي قطب اول -همان گعدهاي كه از وضعيت، ناراضي بود و همهاش نق ميزد و صد البته نگاه كاملا فنياش به حوزههاي فوتبال و سينما، در آن شرايط، بيبديل و استثنا بود- درست در مقابل كاركرد رقيب ظاهر شد. يك پرونده حوادثي باز كرد و به صورت سريالي، طي چند هفته، كجرويهاي اساسي زندگي خصوصي بازيگر معروفي را كه تازه گل كرده بود و بعدها به افسانه طنز شفاهي كشور تبديل شد به تحليل جامعهشناسي، جرمشناسي و روانشناسي گذاشت تا به جوانهاي بيشماري كه تحتتاثير گويش طنز او در جامعه «زبان مخفي» راه انداخته بودند هشدار دهد كه اين چنين بازيگري كه در دادگاههاي رسمي كشور به خاطر ارتباط نامشروع با زن شوهردار، محكوم شده، ظرفيت الگوسازي و اسطورهپروري را ندارد.
همه زندگيشان يك خودكار پنجتوماني بود و كاغذي كاهي، يك گالن چسب و يك خطكش و يك موكتبُر تيز و چند ورق ليات و يك دوربين فكسّني.
همه زندگيشان يك مشت رويا بود و واژه حقالناس و ملت و خلق و اين چيزها. همه زندگيشان يك مشت كتاب قديمي بود و آرزوي ساختن يك جامعه بيطبقه و غر زدنهاي متوالي و خنديدن به سادهترين چيزها و درنهايت، به ملامت خود برخاستن كه در اين زندگي وارونه آنها خود نيز لابد نقشي ايفا كردهاند. با اين همه، همه زندگيشان دوزار نميارزيد. تنها لذت لذيذ بيبديلشان روز انتشار نشريه بود كه با ولع و عشق، يك نسخه گرم گرم از چاپخانه بگيرند و انگار كه بچهشان تازهتازه به دنيا آمده، سرستونها و تيترها و سفيدكاريها و سوتيترها را چك كنند تا ببينند خداي نكرده بچهشان كر و كور و چلاق و شل و قارچي نبوده باشد!
همه زندگيشان غرغر زن و بچه بود و حسرت مادر براي سر زدن به حرم پيشواي غريب خراسان. زن و بچه روزنامهفروشهاي قطب اول در طلا و جواهر و رستوران و استخر و سفرهاي دور اروپا غرقه بودند و عهد و عيال دوميها در نداري و روضه حضرت قاسم(ع) و چشمهاي غمبار و آسودگي وجدان و ترقي ممالك محروسه.

پيرمرد در اتاق را قفل كرد. سر همه گرم بود. صفحهبندها با شوخيهاي چارواداري، دستهاي چسبيشان را به شلوارشان ميماليدند و تيترها را ميچسباندند. خبرنگارها داشتند از مصاحبه جنجالي با دفاع چپ تيم ملي كه آنجا را پاتوق كرده بود و صبح تا شب در آنجا پلاس بود و خيل خاطرخواهانش را براي يك امضا به آنجا ميكشاند كيف ميكردند كه يكدفعه بوي بنزين همهجا را ورداشت. صفحهبند شمالي گفت آقا اين بوي بنزين از كجا دارد ميآيد؟
بقيه هم با دماغهايشان بو كشيدند و گفتند آره بابا، يك بوهايي دارد ميآيد. در اتاق بغلي، پيرمرد خدمتگزار كه سه سال بود مديرش را التماس ميكرد كه بيمهاش كند و هر روز به خاطر چندرغاز حقوق نظافتچي، از اسلامشهر ميكوبيد و ميآمد تا نادرشاه، خيس خيس از بنزين ليتري سه تومان، غمبرك زده بود روي موزاييكهاي قديمي و خاطرات اين چند روز بدبختياش را مرور ميكرد. يادش ميآمد كه صبح خروسخوون كركرهها را كنار ميزد، قفل در نشريه را وا ميكرد، سماور را آتيش ميكرد، جماعت بيايند. شده بود محرم مديرمسئول. سهسال بود التماساش ميكرد كه بيمهاش را رد كند تا مريضيهاي دنبالهدار خانواده پرجمعيتاش، دار و ندار او را به جيب شفاخانهها نريزد. ميديد كه حسابهاي بانكي مدير چقدر پر و پيمان شده ماشاالله. ميديد كه چه عشق و حالي براي خود راه انداختهاند. ميديد كه تهمانده غذاي شبانه(!) بازيگرها و بازيكنها را آقاي مدير چه جوري به بدن ميزند. ميديد كه دختركان بدبخت كه به خاطر يك امضا و عكس يادگاري با هنرپيشه محبوبشان، صبح تا شب توي كوچه زير آفتاب جزغاله ميشوند. ميديد كه آقاي كمدين و جناب چپپا، وقتي از مراوده كاملا خصوصي با همينها ، اشباع ميشوند چه شكلي پاساش ميدهند به مدير مجله.
روزي كه پيرمرد صبح زود از راه رسيد و ديد كه قفل در باز شده است اولش نگران شد. گمان كرد دزدي، چيزي آمده. اما وقتي اتاقها را چك كرد، در اتاق تنگ و تاريك آرشيو، صدايي نظرش را جلب كرد. اشكهاي دختر شوربختي كه به اميد نان دادن به خانواده بيسرپرستاش، وردست صفحهبند و منشي تلفني شده بود، و التماسهايش به مدير جريده كه مرا بدبخت نكن، من به اين كار احتياج دارم، پيرمرد را در جاي خود ميخكوب كرده بود. كمي بعد كه آنها از اتاقك بيرون آمدند نگاهي به دخترك كرد و ديوانه شد. تا شب سبيلهايش را جويد و شب با لرزش دست و اضطراب بسيار، بسته اسكناسي را كه در كشوي ميز مدير بود ورداشت و به خانه رفت. 
تا صبح به اسكناسها نگاه كرد و گريست. فردا با همان پول به تحريريه برگشت و بيآنكه ريالي خرج كند همه پول را به مدير پس داد و «به غلط كردم» افتاد. مدير زنگ زد به آگاهي كه دزد پولهايش پيدا شده و بيايند ببرند.

پيرمرد گالن بنزين را ريخت روي سرش و در سكوتي غريب، بعد از اشكهاي بسيار، كبريت كشيد به دار و ندارش. صفحهبندها و بچهخبرنگارها ديدند صداي گرومب و آتيش آمد. دويدند به سمت محل انفجار اما در قفل بود. از پيرمرد صدايي درميآمد كه مخلوطي از استغاثه و اعتراف و اعتراض و نكبت و حلاليت بود و قابلترجمه نبود. هرچه به در لگد و تنه و مشت زدند، در وا نشد.
پيرمرد داشت دستي دستي جزغاله ميشد. صفحهبند كوچكاندام در حالي كه موكتبُر توي دستش ميلرزيد توي سرش ميزد. ميگفت همين يكساعت پيش ديدم بغل سماور ميگريد. گفتم مشدي چته؟ مشدي كشتيهات غرق شده؟ مشتي، مرد و گريه؟
زار زار ميگريست. گفت آقا تا حالا بيآبرو شدي؟ گفتم چطور؟ گفت اينها مرا جلوي چشم زن و بچه و همولايتيها رسوا كردند. من يك اشتباه كردم ولي يك ريالش را هم ورنداشتم. حتي توي روستايمان هم چو افتاده كه فلوني دزدي كرده. فرستادندش اندرزگاه. شبها آنقدر دير ميروم خانه كه چشمم به چشم زن و بچهام نخورد. صبحها هم وقتي ميآيم از خانه بيرون كه سگ را با لگد بزني از لانهاش بيرون نميآيد. اين دختره هم كه غمش منو كشته...
صفحهبند شمالي گفت كدام دختره؟ پيرمرد حرفش را قطع كرد و سيگار اشنويش را آتيش كرد و رفت بغل سماور، چمباتمه زد.
صفحهبند، ليات را كشيد جلو و گفت من چه ميدانستم اين فكرها توي كلهاش بود...
بچههاي آتشنشان كه آمدند، پنجرهها را كه شكستند يك اسكلت سوخته روي موزاييكها افتاده بود كه هنوز در مه غليظ حيرت ديده نميشد.

اولين قرباني چرخدندههاي عصر پوستاندازي رسانههاي مكتوب ورزش ايران، بسيار بيسروصدا دفن شد. چند روز پيش اتفاقي همسر مدير همان جريده مباركه را ديديم. سُر و مُر و گنده ايستاده بود وسط صفحه تلويزيون و داشت تحليلهاي سياسي در ميكرد. گفتم اين چقدر آشناست. نشانيها را كه دادند ديديم اي بابا خودش است. همسر مدير جريده مباركه، كه روزگاري ادعا ميكرد شبها هم با محفظه مشكي ميخوابد و حتي در مهمانيهاي خانوادگي اعضاي تحريريه هم حاضر نميشد روسري گلمنگلي سرش كند، كشف حجاب كرده بود و روي صفحه تلويزيون كانال فارسيزبان آمريكايي، داشت با خونسردي خبر ميخواند.

چه روزهايي را خدايا ما گذرانديم؟ چه روزهايي را... هرچه بود... «ما را به سختجاني خود، اين گمان نبود»!
Photo: همشهری تماشاگر/ابراهیم افشار/شماره 106
عجيبترين قرباني پوستاندازي تاريخ ژورناليسم ورزشي 
در سينهاش هنوز  جاي آن حريق هست
پيرمرد در اتاق را از پشت سهقفله كرد. گالن بنزين را روي سرش ريخت و با خود خلوت كرد. اين فاجعهآميزترين اتفاق در يك رسانه ايراني است. وقتي بوي بنزين در تحريريه بلند شد هنوز صفحهبندها داشتند به صورت دستي صفحه ميبستند. هنوز فتوشاپ و عشق ديجيتالي اختراع نشده بود. همهاش، يك موكتبُر بود و گالني چسب آهن و ورقههاي ليات. هنوز ستارههاي فوتبال ايران به عشق چپپاهاي ايتاليايي، موهايشان را لخت و يكطرفي نميكردند. هنوز پاي پسران دخترپوش و دختران پسرپوش به رسانههاي فرهمند طهران باز نشده بود كه يكدفعه گومببب... صداي واقعه آمد. ملت دويدند سمت اتاقي كه صدا از آنجا بود. اما در قفل بود. هرچه تنه زدند، وا نشد. هرچه لگد زدند، وا نشد. دخترها جيغ ميزدند و پسرها از فوريت تماس با اداره آگاهي و آتشنشاني ميگفتند. مخبرهاي بيسوادي كه همه عشقشان خريد و فروش امتياز نشريههاي در پيت بود آرام آرام توانسته بودند با ستارههاي نورس فوتبال و سينما «منتومن» كنند. تازه تازه داشتند براي جوانهاي «عشق پوستر» كه سالها بود به خاطر آرمانگرايي، براي يك تصوير قدي از سوپراستارهاي موردعلاقهشان لهله ميزدند -با  باز شدن قازانقورتكي  فضاي جامعه–دون ميپاشيدند و براي خود «پاتوقسازي» ميكردند. حالا ديگر، هم تيراژهاي ماتيكيشان به راه بود و هم حلقههاي كيفوريشان با شهرتطلبها و گعدههاي خوشباشيشان راه افتاده بود.
 داشتند به دنيا قمپوز در ميكردند كه مجله ما پاتوق سوپراستارهاي مولخت و ژيگولوست و هر خوانندهاي ميخواهد صداي دلدادگياش را به گوش اينها برساند، بسما...، دزد حاضر و بز حاضر!

رسانههاي سنتي و اخلاقگراي طهران وقتي از هم پاشيدند، چندتايي از اهالي سازشناپذيرشان به قعر خانهنشيني و خودويرانگري رفتند. چندتايي از ناسازگارترينشان هم كه تغيير مناسبات زمانه را مصادف با فقر شديد ميانساليشان ميديدند به آغوش مديران ارشد ورزش سياستزده ايران افتادند و احكام مشاورتي و روابطعموميچي و لودر تبليغاتي گرفتند. همانهايي كه تا ديروز جوانهاي صفركيلومتر قلم به دست را به پرهيز از نزديكي با مسئولان تشويق ميكردند حالا خود ناقض تعهد خود شده بودند. 
در چنين اوضاع و احوالي كه حريمهاي اخلاقي و ماهوي رسانههاي سنتي ورزش ميشكست بهيكباره استراتژيستهاي عصر سازندگي هم چاره را در صدور امتياز نشريات، به بخش خصوصي ديدند و به يكباره طهران داراي نشرياتي شد كه نه برايش كادرسازي شده بود و نه فكرسازي.
پس زرنگترها جلو خزيدند. امتيازي ابتياع كردند و با خود گفتند يا نشريهدار ميشويم و يا حداقلش مستاجري پيدا ميكنيم. شلم شورباي رسانهاي دهه هفتاد چنين آغاز شد. ديگر نه اثر مهم بود و نه اثرگذار. حالا فقط «مجلهسازي» مهم بود. جامعه پس از جنگ آنقدر جاي خالي داشت كه ميشد تكتكشان را با دارو و نوشداروي مشابه و هردمبيل پر كرد.
حالا نشرياتي روي دكهها بودند كه تكتك سطرهايشان حراج بود. گزارشهاي مزايدهاي، توصيفات خر رنگكن، فروش ستونها و آلبومها و مصاحبهها، بهيكباره فضايي پيش آورده بود كه كاملا متضاد با آرمانپرستيهاي چند وقت پيش بود. آرمانگراها كه دغدغه تيراژ و گيشه و آگهي نداشتند و حتي براي اينكه نهايت سلحشوريشان را در قبال بيزينسمنها نشان دهند زيباترين عكسها را خراب ميكردند تا تبليغ هيچ كالاي تبليغاتي در متن عكسشان نباشد به يكباره با رسانههايي مواجه شدند كه زندگيشان و علت وجوديشان تبليغات بود. عكسهاي قهرمانان را فقط به شرطي چاپ ميكردند كه قبض آگهيشان را بعد از چاپ بفرستند دم خانه. مصاحبههاي قالبي را فقط به شرطي چاپ ميكردند كه از قهرمانان شيتيل تبليغاتي بگيرند. يادداشت انتقادي را وقتي چاپ ميكردند كه رقيب رئيس، دست به جيب شده باشد. اصلا همهچيز در چشم بههمزدني «كُن فيكون» شده بود. انگار اين شهر بزرگ عاشقپرور نبود كه براي ويرگول به ويرگول نوشتههاي چاپي، منطق و هدف و انگيزه داشت. انگار مردان تهيدست اين شهر بزرگ نبودند كه قلمشان را هم كنار مادر و خواهر و همسرشان به عنوان داشتههاي ناموسي رديف ميكردند. بهيكباره شهر شلوغ شده بود و قهرماناني كه تا ديروز عكسهاي سياه سفيد 4*6شان را از لاي صفحات داخلي روزنامهها ميبريدند و با افتخار به بوفه مهمانخانهشان ميچسباندند، بهيكباره رسانههاي قارچي را در مقابل خود ميديدند كه حاضر بودند پوستر چهاررنگ آتليهاي بزكدوزكيشان را چاپ كنند به شرطي كه دمشان را ببينيد. بهيكباره شهر شلوغ شده بود و آرمانهاي ديروز، به اسم مدرنيزاسيون، حالا ارتجاع و كهنهپرستي قلمداد ميشدند. نسل قبلي، داشت از درون تهي ميشد و بايد سريع با مقتضيات روز هماهنگ ميشد. نسل روز هم با درهاي بازي مواجه شده بود كه ميتوانست بدون هيچ قابليت ژورناليستي يا ورزشي، سرش را بيندازد پايين و با يك خودكار و بيهيچ انباشتهاي وارد تحريريههاي صفركيلومتر شود. حالا ديگر نهتنها آرمانها را ذبح ميكردند بلكه چيزي موسوم به اخلاق رسانهاي نيز بايد ميدان را خالي ميكرد و «اقتصاد رسانهاي» -در قالب اقتصاد شباني!- جاي همه چارچوبهاي قبلي را ميگرفت. اگر تا ديروز كنكوري سختگيرانه براي ورود نوقلمها بود و هر نويسنده جواني بايد ابتدا كلي دود چراغ ميخورد و تلمذ ميكرد تا صاحب يك چارپايه در تحريريههاي قديمي شود، بهيكباره با فضاي چنان بازي مواجه شده بود كه نيروي قانع و چربزبان را بدون وروديهاي در آغوش ميگرفت. كافي بود با سيستم درآمدسازي رسانه همراه شوند. كافي بود حقوق اوليه نخواهند و تعهد شفاهي بدهند كه همچون پورسانتبگيرهاي قديمي، هرجا كه درآمدي براي رسانهاش ساخت، درصدي هم در جيبش بگذارد. اين اولين پوستاندازي ماهوي تاريخ مطبوعات ايران بود. هنوز چندسالي تا تغييرات نسل دوم رسانهها مانده بود تا در زير پاي انقلاب الكترونيك، پر بريزد و تغيير هويت دهد. 

با رشد رسانههاي خصوصي در دهه هفتاد، تنها دو راه براي ادامه نفس كشيدن نشريات وجود داشت. يا تكفروشي و مخاطبسازي و يا تن دادن به اقتصاد شباني! كه در آن رسانه به سوپرماركت و ژورناليست به چوپان تبديل ميشد. 
در چنين شرايطي تنها دونشريه هفتگي بود كه به شمايل اين دوقطب تبديل شد. قطب اول، مدير شارلاتاني بود كه نقش منتقد ناراضي وضعيت موجود را بازي ميكرد و با تمسك به ژورناليستهاي مغموم خانهنشين ورزشي- هنري – سياسي، درصدد انتشار نشريهاي تند و تيز درآمد تا با جمعآوري مخاطبين ريزششده نسبتا تحصيلكرده، جامعيتي را به دست آورد كه بتواند آرام آرام وارد عرصههاي ديپلماسي شود و نيز دخل فروش گيشهاش را پربار كند. قطب دوم نيز نشريهاي بازاري بود كه با جلب استارهاي سينما و ورزش درصدد ايجاد رابطه عاطفي تلفني بين مخاطبان كمسواد و محبوبان جامعه شد. البته اين يككار دوسر سود بود. هم تحريريه تبديل به پاتوق ميشد و مسير خوشباشيهاي شبانه را صاف ميكرد. هم نشريه در تكفروشي موفق ميشد و هم اينكه بازاريابياش در فروش تيترها و ستونها و عكسها، راه ميافتاد. حالا ديگر كسي دنبال ادبيات ابلهانه اين جريده نبود. مهم اين بود كه با همان زبان ساده گفتاري، مخاطبان كمسواد خود را به سمت پوسترهاي بزككرده و اخبار زيرزميني ميكشاند و ميفروخت.
و همين قطب بود كه وقتي اسطورههاي مدرن را مهمان تحريريه ميكرد، غلغله ميشد و خيابان ميبست. دختركان و پسركان جنوب شهري، با ولع وحشتناك براي گرفتن يك امضا از ستارهها خود را ميكشتند. 
روزي كه ستارههاي سريال درپيت تلويزيون دستهجمعي به اين نشريه رفتند ركورد «مخاطب حضوري» در تاريخ رسانهاي ايران شكست. قيامتي بود كه بيا و ببين. تمام خيابان در تسخير مخاطبان جوان نشريه بود. ولي قطب اول -همان گعدهاي كه از وضعيت، ناراضي بود و همهاش نق ميزد و صد البته نگاه كاملا فنياش به حوزههاي فوتبال و سينما، در آن شرايط، بيبديل و استثنا بود- درست در مقابل كاركرد رقيب ظاهر شد. يك پرونده حوادثي باز كرد و به صورت سريالي، طي چند هفته، كجرويهاي اساسي زندگي خصوصي بازيگر معروفي را كه تازه گل كرده بود و بعدها به افسانه طنز شفاهي كشور تبديل شد به تحليل جامعهشناسي، جرمشناسي و روانشناسي گذاشت تا به جوانهاي بيشماري كه تحتتاثير گويش طنز او در جامعه «زبان مخفي» راه انداخته بودند هشدار دهد كه اين چنين بازيگري كه در دادگاههاي رسمي كشور به خاطر ارتباط نامشروع با زن شوهردار، محكوم شده، ظرفيت الگوسازي و اسطورهپروري را ندارد.
همه زندگيشان يك خودكار پنجتوماني بود و كاغذي كاهي، يك گالن چسب و يك خطكش و يك موكتبُر تيز و چند ورق ليات و يك دوربين فكسّني.
همه زندگيشان يك مشت رويا بود و واژه حقالناس و ملت و خلق و اين چيزها. همه زندگيشان يك مشت كتاب قديمي بود و آرزوي ساختن يك جامعه بيطبقه و غر زدنهاي متوالي و خنديدن به سادهترين چيزها و درنهايت، به ملامت خود برخاستن كه در اين زندگي وارونه آنها خود نيز لابد نقشي ايفا كردهاند. با اين همه، همه زندگيشان دوزار نميارزيد. تنها لذت لذيذ بيبديلشان روز انتشار نشريه بود كه با ولع و عشق، يك نسخه گرم گرم از چاپخانه بگيرند و انگار كه بچهشان تازهتازه به دنيا آمده، سرستونها و تيترها و سفيدكاريها و سوتيترها را چك كنند تا ببينند خداي نكرده بچهشان كر و كور و چلاق و شل و قارچي نبوده باشد!
همه زندگيشان غرغر زن و بچه بود و حسرت مادر براي سر زدن به حرم پيشواي غريب خراسان. زن و بچه روزنامهفروشهاي قطب اول در طلا  و جواهر و رستوران و استخر و سفرهاي دور اروپا غرقه بودند و عهد و عيال دوميها در نداري و روضه حضرت قاسم(ع) و چشمهاي غمبار و آسودگي وجدان و ترقي ممالك محروسه.

پيرمرد در اتاق را قفل كرد. سر همه گرم بود. صفحهبندها با شوخيهاي چارواداري، دستهاي چسبيشان را به شلوارشان ميماليدند و تيترها را ميچسباندند. خبرنگارها داشتند از مصاحبه جنجالي با دفاع چپ تيم ملي كه آنجا را پاتوق كرده بود و صبح تا شب در آنجا پلاس بود و خيل خاطرخواهانش را براي يك امضا به آنجا ميكشاند كيف ميكردند كه يكدفعه بوي بنزين همهجا را ورداشت. صفحهبند شمالي گفت آقا اين بوي بنزين از كجا دارد ميآيد؟
بقيه هم با دماغهايشان بو كشيدند و گفتند آره بابا، يك بوهايي دارد ميآيد. در اتاق بغلي، پيرمرد خدمتگزار كه سه سال بود مديرش را التماس ميكرد كه بيمهاش كند و هر روز به خاطر چندرغاز حقوق نظافتچي، از اسلامشهر ميكوبيد و ميآمد تا نادرشاه، خيس خيس از بنزين ليتري سه تومان، غمبرك زده بود روي موزاييكهاي قديمي و خاطرات اين چند روز بدبختياش را مرور ميكرد. يادش ميآمد كه صبح خروسخوون كركرهها را كنار ميزد، قفل در نشريه را وا ميكرد، سماور را آتيش ميكرد، جماعت بيايند. شده بود محرم مديرمسئول. سهسال بود التماساش ميكرد كه بيمهاش را رد كند تا مريضيهاي دنبالهدار خانواده پرجمعيتاش، دار و ندار او را به جيب شفاخانهها نريزد. ميديد كه حسابهاي بانكي مدير چقدر پر و پيمان شده ماشاالله. ميديد كه چه عشق و حالي براي خود راه انداختهاند. ميديد كه تهمانده غذاي شبانه(!) بازيگرها و بازيكنها را آقاي مدير چه جوري به بدن ميزند. ميديد كه دختركان بدبخت كه به خاطر يك امضا و عكس يادگاري با هنرپيشه محبوبشان، صبح تا شب توي كوچه زير آفتاب جزغاله ميشوند. ميديد كه آقاي كمدين و جناب چپپا، وقتي از مراوده كاملا خصوصي با همينها ، اشباع ميشوند چه شكلي پاساش ميدهند به مدير مجله.
روزي كه پيرمرد صبح زود از راه رسيد و ديد كه قفل در باز شده است اولش نگران شد. گمان كرد دزدي، چيزي آمده. اما وقتي اتاقها را چك كرد، در اتاق تنگ و تاريك آرشيو، صدايي نظرش را جلب كرد. اشكهاي دختر شوربختي كه به اميد نان دادن به خانواده بيسرپرستاش، وردست صفحهبند و منشي تلفني شده بود، و التماسهايش به مدير جريده كه  مرا بدبخت نكن، من به اين كار احتياج دارم، پيرمرد را در جاي خود ميخكوب كرده بود. كمي بعد كه آنها از اتاقك بيرون آمدند نگاهي به دخترك كرد و ديوانه شد. تا شب سبيلهايش را جويد و شب با لرزش دست و اضطراب بسيار، بسته اسكناسي را كه در كشوي ميز مدير بود ورداشت و به خانه رفت. 
تا صبح به اسكناسها نگاه كرد و گريست. فردا با همان پول به تحريريه برگشت و بيآنكه ريالي خرج كند همه پول را به مدير پس داد و «به غلط كردم» افتاد. مدير زنگ زد به آگاهي كه دزد پولهايش پيدا شده و بيايند ببرند.

پيرمرد گالن بنزين را ريخت روي سرش و در سكوتي غريب، بعد از اشكهاي بسيار، كبريت كشيد به دار و ندارش. صفحهبندها و بچهخبرنگارها ديدند صداي گرومب و آتيش آمد. دويدند به سمت محل انفجار اما در قفل بود. از پيرمرد صدايي درميآمد كه مخلوطي از استغاثه و اعتراف و اعتراض و نكبت و حلاليت بود و قابلترجمه نبود. هرچه به در لگد و تنه و مشت زدند، در وا نشد.
پيرمرد داشت دستي دستي جزغاله ميشد. صفحهبند كوچكاندام در حالي كه موكتبُر توي دستش ميلرزيد توي سرش ميزد. ميگفت همين يكساعت پيش ديدم بغل سماور ميگريد. گفتم مشدي چته؟ مشدي كشتيهات غرق شده؟ مشتي، مرد و گريه؟
زار زار ميگريست. گفت آقا  تا حالا بيآبرو شدي؟ گفتم چطور؟ گفت اينها مرا جلوي چشم زن و بچه و همولايتيها رسوا كردند. من يك اشتباه كردم ولي يك ريالش را هم ورنداشتم. حتي توي روستايمان هم چو افتاده كه فلوني دزدي كرده. فرستادندش اندرزگاه. شبها آنقدر دير ميروم خانه كه چشمم به چشم زن و بچهام نخورد. صبحها هم وقتي ميآيم از خانه بيرون كه سگ را با لگد بزني از لانهاش بيرون نميآيد. اين دختره هم كه غمش منو كشته...
صفحهبند شمالي گفت كدام دختره؟ پيرمرد حرفش را قطع كرد و سيگار اشنويش را آتيش كرد و رفت بغل سماور، چمباتمه زد.
صفحهبند، ليات را كشيد جلو و گفت من چه ميدانستم اين فكرها توي كلهاش بود...
بچههاي آتشنشان كه آمدند، پنجرهها را كه شكستند يك اسكلت سوخته روي موزاييكها افتاده بود كه هنوز در مه غليظ حيرت ديده نميشد.

اولين قرباني چرخدندههاي عصر پوستاندازي رسانههاي مكتوب ورزش ايران، بسيار بيسروصدا دفن شد. چند روز پيش اتفاقي همسر مدير همان جريده مباركه را ديديم. سُر و مُر و گنده ايستاده بود وسط صفحه تلويزيون و داشت تحليلهاي سياسي در ميكرد. گفتم اين چقدر آشناست. نشانيها را كه دادند ديديم اي بابا خودش است. همسر مدير جريده مباركه، كه روزگاري ادعا ميكرد شبها هم با محفظه  مشكي ميخوابد و حتي در مهمانيهاي خانوادگي اعضاي تحريريه هم حاضر نميشد  روسري گلمنگلي سرش كند، كشف حجاب كرده بود و روي صفحه تلويزيون كانال فارسيزبان آمريكايي، داشت با خونسردي خبر ميخواند.

چه روزهايي را خدايا ما گذرانديم؟ چه روزهايي را... هرچه بود... «ما را به سختجاني خود، اين گمان نبود»!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 9:5  توسط ف ی  | 

پاسبان «حقيقت» كه در بيم افتاد....

همشهری تماشاگر/شماره 106 / یادداشت سردبیر

جدال ميان «حق» و «صلاح» يا «حقيقت» و «مصلحت» از آندست مجادله هاست كه پايان پذير نيست. انگار مقرر است انساني كه در طول حيات چند هزار ساله اش پشت هيچ مانع و حصر نمانده، يكجا، هميشه با خود در جدال باشد و آشفته بماند. آشفته بماند بر سر اين دوراهي كه حقيقت جويي فضيلت است يا مصلحت انديشي؟ كه به هنگام تصميم هاي بزرگ جانب راستي و صداقت گرفتن ارجح است يا به آينده خود و مردمان انديشيدن و چنان رفتار كردن تا اذيت و آزاري متوجه شان نشود. چنين است كه بسياري مي گويند جدال ميان «حق» و «صلاح» پايان پذير نيست. چه، بسياري از پاسداران اخلاق بي چون و چرا بر ضرورت «حقيقت طلبي» تحت هر شرايط تاكيد ورزيده و در مقابل، بي شمار بزرگان و انديشمنداني هم بوده اند كه راي به در نظر داشتن مصالح فرد و جامعه پيش از هر چيز ديگر داده اند و در نتيجه كفه ترازو آنقدر برابر است كه انتخاب براي خلقا... صعب است و ناممكن. نتيجه اين است كه حواله شان مي دهند به«اختيار». كه اگر نمي توانيد ميان اين دو، انتخاب قطعي و دايم داشته باشيد، پس حسب موضوع تصميم بگيريد، كلاه خودتان را ميان معركه قاضي كنيد و ببينيد كه در جدال ميان «عقل» و «دل» چه آتشي به پا مي شود.

اين جدال و نزاع از دنيايي به سادگي ورزش هيچ دور نيست. اصلا برخلاف آنچه ممكن است به ذهن خطور كند، پيوستگي و وابستگي عميقي هم با اين عرصه رنگ به رنگ دارد. چه، يك سوي ماجرا فرهنگ و انديشه اي است كه «راستي» را نشانه فتوت و فتوت و جوانمردي را نشانه پهلواني مي داند و يك سوي ديگر تيم هايي كه گاه مصالح شان به گستردگي «عواطف» يك ملت است، منفعت مصلحت انديشي درباره شان آثار و تبعاتي به بزرگي يك كشور دارد. پاي «غرور ملي» در ميان است.
چنين است كه كار سخت مي شود و انتخاب ناممكن. ورزشكاري مي تواند مدال المپيك صيد كند و ملتي را غرق در سرور و شادي سازد اما اندكي -فقط اندكي- اضافه وزن دارد؛ لازم است تمارض كند، به قول خودماني ها زرنگي كند، شبيه سازي كند و... كدام ارجح است؟ فضيلت چيست؟ رعايت اخلاق تا كجا الزامي است؟

ميان تمام اين نمونه ها، اما چند روز قبل اتفاقي صورت يافته كه جاي انديشه، فراوان دارد. قهرمان جام جهاني در آستانه جام ملتهاي اروپا با پرونده اي مواجه مي شود كه هيچكس را گمان آن نبود. پليس، از احتمال «تباني» گفت و اقدام به دستگيري متهمان كرد. در برابر رسانه ها، بي هيچ پرده پوشي و ملاحظه اي، شفاف و قاطع از آن گفتند؛ بدون اين انديشه كه جام ملتها تا چند روز بعد آغاز مي شود، بدون اضطراب بابت اينكه مجريان عدالت به اقدام نسنجيده و دور از عقل متهم شوند. نه عموم مردم را گمان اين بود كه توطئه اي در كار است و نه اهالي فوتبال را اين توهم كه دست هايي پشت پرده مي خواهند پشت ورزش سرزمين چكمه را به خاك بمالند. پاسبان «حقيقت» در اين بيم افتاده بود كه مبادا عده اي «پاكدستي» را به هيچ گرفته باشند و هيچ «مصلحتي» هم ياراي ايستادگي در برابر عزم اش را نداشت. حتي اگر قهرمان جهان از يورو كنار گذاشته شود، حتي اگر كالچوپولي دوم به قيمت محروم شدن ميليونها ايتاليايي از شور و هيجان جام چهاردهم شود، حتي اگر ميگفتند كه عجله تان بي مورد بود. (كه نمي گفتند) قياس كنيد اين رفتار را با آنچه كه سرانجام پرونده هايي چون «دلالي»، «تمرينات خصوصي» و «كارچاق كني» بود. 
جدال ميان «حقيقت» و «مصلحت» از آن دست مجادله هاست كه بعضي جاها پايان يافته است؛ بعضي جاها كه نه «فتوتنامه» به ديوار فدراسيون هايشان كوبيده اند و نه ورزشكاران شان داعيه «پهلواني» دارند.

میثم زمان آبادی
Photo: همشهری تماشاگر/شماره 106 / یادداشت سردبیر


پاسبان «حقيقت» كه در بيم افتاد....

جدال ميان «حق» و «صلاح» يا «حقيقت» و «مصلحت» از آندست مجادله هاست كه پايان پذير نيست. انگار مقرر است انساني كه در طول حيات چند هزار ساله اش پشت هيچ مانع و حصر نمانده، يكجا، هميشه با خود در جدال باشد و آشفته بماند. آشفته بماند بر سر اين دوراهي كه حقيقت جويي فضيلت است يا مصلحت انديشي؟ كه به هنگام تصميم هاي بزرگ جانب راستي و صداقت گرفتن ارجح است يا به آينده خود و مردمان انديشيدن و چنان رفتار كردن تا اذيت و آزاري متوجه شان نشود. چنين است كه بسياري مي گويند جدال ميان «حق» و «صلاح» پايان پذير نيست. چه، بسياري از پاسداران اخلاق بي چون و چرا بر ضرورت «حقيقت طلبي» تحت هر شرايط تاكيد ورزيده و در مقابل، بي شمار بزرگان و انديشمنداني هم بوده اند كه راي به در نظر داشتن مصالح فرد و جامعه پيش از هر چيز ديگر داده اند و در نتيجه كفه ترازو آنقدر برابر است كه انتخاب براي خلقا... صعب است و ناممكن. نتيجه اين است كه حواله شان مي دهند به«اختيار». كه اگر نمي توانيد ميان اين دو، انتخاب قطعي و دايم داشته باشيد، پس حسب موضوع تصميم بگيريد، كلاه خودتان را ميان معركه قاضي كنيد و ببينيد كه در جدال ميان «عقل» و «دل» چه آتشي به پا مي شود.

 اين جدال و نزاع از دنيايي به سادگي ورزش هيچ دور نيست. اصلا برخلاف آنچه ممكن است به ذهن خطور كند، پيوستگي و وابستگي عميقي هم با اين عرصه رنگ به رنگ دارد. چه، يك سوي ماجرا فرهنگ و انديشه اي است كه «راستي» را نشانه فتوت و فتوت و جوانمردي را نشانه پهلواني مي داند و يك سوي ديگر تيم هايي كه گاه مصالح شان به گستردگي «عواطف» يك ملت است، منفعت مصلحت انديشي درباره شان آثار و تبعاتي به بزرگي يك كشور دارد. پاي «غرور ملي» در ميان است.
چنين است كه كار سخت مي شود و انتخاب ناممكن. ورزشكاري مي تواند مدال المپيك صيد كند و ملتي را غرق در سرور و شادي سازد اما اندكي -فقط اندكي- اضافه وزن دارد؛ لازم است تمارض كند، به قول خودماني ها زرنگي كند، شبيه سازي كند و... كدام ارجح است؟ فضيلت چيست؟ رعايت اخلاق تا كجا الزامي است؟

 ميان تمام اين نمونه ها، اما چند روز قبل اتفاقي صورت يافته كه جاي انديشه، فراوان دارد. قهرمان جام جهاني در آستانه جام ملتهاي اروپا با پرونده اي مواجه مي شود كه هيچكس را گمان آن نبود. پليس، از احتمال «تباني» گفت و اقدام به دستگيري متهمان كرد. در برابر رسانه ها، بي هيچ پرده پوشي و ملاحظه اي، شفاف و قاطع از آن گفتند؛ بدون اين انديشه كه جام ملتها تا چند روز بعد آغاز مي شود، بدون اضطراب بابت اينكه مجريان عدالت به اقدام نسنجيده و دور از عقل متهم شوند. نه عموم مردم را گمان اين بود كه توطئه اي در كار است و نه اهالي فوتبال را اين توهم كه دست هايي پشت پرده مي خواهند پشت ورزش سرزمين چكمه را به خاك بمالند. پاسبان «حقيقت» در اين بيم افتاده بود كه مبادا عده اي «پاكدستي» را به هيچ گرفته باشند و هيچ «مصلحتي» هم ياراي ايستادگي در برابر عزم اش را نداشت. حتي اگر قهرمان جهان از يورو كنار گذاشته شود، حتي اگر كالچوپولي دوم به قيمت محروم شدن ميليونها ايتاليايي از شور و هيجان جام چهاردهم شود، حتي اگر ميگفتند كه عجله تان بي مورد بود. (كه نمي گفتند) قياس كنيد اين رفتار را با آنچه كه سرانجام پرونده هايي چون «دلالي»، «تمرينات خصوصي» و «كارچاق كني» بود. 
جدال ميان «حقيقت» و «مصلحت» از آن دست مجادله هاست كه بعضي جاها پايان يافته است؛ بعضي جاها كه نه «فتوتنامه» به ديوار فدراسيون هايشان كوبيده اند و نه ورزشكاران شان داعيه «پهلواني» دارند.

میثم زمان آبادی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 9:2  توسط ف ی  | 

دخالت ممنوع!

همشهري تماشاگر/شماره 106:

دخالت ممنوع!

ظاهرا بايد واقعيت تلخي را در ورزش ايران باور كنيم كه تقريبا در جاهاي ديگر دنيا زياد به چشم نميخورد! تا اينجاي پرونده ويژه تماشاگر هم راجع به وقايع و اتفاقاتي خوانديد كه حتما عجيب، دور از ذهن و البته بيپاسخ به نظر ميآيند. اتفاقاتي كه با يك دخالت غير ورزشي آغاز ميشود و شايد نمونهاش را تنها در اينجا مشاهده كنيد! روايت حال و روز اين روزهاي ورزش ايران، حكايت عجيب و جالبتوجهي دارد؛ حكايتي كه از بركناري غيرمنتظره چند رئيس فدراسيون آن هم در كوتاهترين فاصله تا آغاز رقابتهاي المپيك نهتنها فضاي داخلي ورزش كشور را با التهاب روبهرو كرد بلكه بازتابهاي بينالمللي گستردهاي داشته است. در حاليكه نشانههايي از ردپاي دولتيها در تغييرات روساي فدراسيونها به چشم ميخورد، مسئولان كميته بينالمللي المپيك (IOC) براساس يكي از اصلهاي منشور بينالمللي المپيك، ايراداتي نسبت به اين تغييرات گرفتهاند كه كاملا نگرانكننده به نظر ميرسد؛ اصلي بسيار مهم كه رعايت نكردنش حتي ميتواند باعث تعليق كاروان ايران در المپيك2012 لندن نيز بشود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391ساعت 13:43  توسط ف ی  | 

10 چهره برتر به انتخاب تماشاگر

خبرسازان؛

 10 چهره برتر به انتخاب تماشاگر

بحث دلالی در فوتبال یک‌بار دیگر در برنامه نود پیگیری شد تا معلوم شود غیر از خود عادل و چند‌نفر دیگری که نمی‌خواهند نام‌شان مطرح شود تا بلکه کوتاهی‌های خود را جبران کنند، برخی دیگر از دست‌اندرکاران عرصه ورزش ...

همشهری تماشاگر/شماره 87/احسان پیربرناش و امیر وفایی:

نتیجه‌گیری از برنامه‌ نود

بحث دلالی در فوتبال یک‌بار دیگر در برنامه نود پیگیری شد تا معلوم شود غیر از خود عادل و چند‌نفر دیگری که نمی‌خواهند نام‌شان مطرح شود تا بلکه کوتاهی‌های خود را جبران کنند، برخی دیگر از دست‌اندرکاران عرصه ورزش جملگی دستی بر این آتش دارند.

نتیجه‌گیری اخلاقی از تهیه این برنامه و برنامه قبلی این است که هر‌چه مدرک علیه کسی دارید بیاورید بدهید به علیپور، او همه این مدارک را برای‌تان نگهداری می‌کند تا آسیبی به آن نرسد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 10:36  توسط ف ی  | 

علیپور: مطمئن باشید سال آینده تیمی به نام ابومسلم نداریم!

من درباره این‌ها تحقیق کردم؛حرف‌هایی که می‌زنم از خودم نیست؛

 علیپور: مطمئن باشید سال آینده تیمی به نام ابومسلم نداریم!

ابومسلم یکی از سرداران ایران بوده که سپاه قدرتمندی در اختیار داشته است. این سپاه از پرچم‌های سیاه‌رنگی برای معرفی خود استفاده می‌کردند و همین موضوع ترس و دلهره زیادی را در جنگ‌ها بر دل دشمنان آن‌ها وارد می‌کرد.

همشهری تماشاگر/شماره 86:

تیم فوتبال ابومسلم خراسان یکی از تیم‌های ریشه‌دار در فوتبال ایران است که بازیکنان زیادی را به فوتبال کشور معرفی کرده است. این باشگاه خراسانی چند مشخصه دارد که یکی از آن‌ها رنگ پیراهن بازیکنان است؛ پیراهنی سیاه‌رنگ که این تیم را معروف به سیاه‌جامگان کرده است. رنگ لباس و همچنین نام این باشگاه برگرفته از روایاتی است که جزو تاریخ کشورمان است.

 

ابومسلم یکی از سرداران ایران بوده که سپاه قدرتمندی در اختیار داشته است. این سپاه از پرچم‌های سیاه‌رنگی برای معرفی خود استفاده می‌کردند و همین موضوع ترس و دلهره زیادی را در جنگ‌ها بر دل دشمنان آن‌ها وارد می‌کرد. در برخی روایات ابومسلم نخست ابواسحاق ابراهیم‌بن‌حیکان بوده است.

بعضی منابع او را ابو‌مسلم عبدالرحمان‌بن‌مسلم و برخی ابو‌مسلم عبدالرحمن‌بن‌عثمان‌بن‌سیار و بعضی دیگر ابو‌اسحاق ابراهیم‌بن‌عثمان‌بن‌بشاربن‌شیدوش پسر گودرز دانسته‌اند. این سردار ایرانی بر خلافت بنی‌امیه می‌تازد و آن‌ها را از پای در‌می‌آورد. به همین خاطر به عنوان یکی از سرداران قدرتمند در میان مردم ایران جایگاه خاصی داشته است.

 

 48سال قبل مسئولان ورزش خراسان نیز برای این‌که تیمی را روانه مسابقات فوتبال کنند نام سردار ایرانی ابومسلم را انتخاب می‌کنند که نام او در برخی کتب تاریخی ایران به عنوان سرداری دلیر آورده شده است. دلیل این انتخاب هم خراسانی بودن ابومسلم است که او را به ابومسلم خراسانی مشهور کرده بود.

اما بعد از گذشت 48‌سال از نامگذاری این تیم و حضور آن در لیگ‌های مختلف فوتبال، مسئولان فدراسیون فوتبال و سازمان لیگ به خصوص بخش فرهنگی سازمان لیگ بر‌تر مدعی‌اند تحقیقاتی انجام داده‌اند که بر اساس این تحقیقات می‌بایست نام ابومسلم تغییر کند. حجت‌الاسلام علیپور، مسئول فرهنگی سازمان لیگ بر‌تر به عنوان مسئول مستقیم اجرای پروژه حذف نام ابومسلم از فوتبال، برای انجام این کار دلایلی دارد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 11:47  توسط ف ی  | 

آخرین ضربه ...؛ درباره مرگ رهبر گلف‌باز کره‌شمالی

ساسان شادمان منفرد//

  آخرین ضربه ...؛ درباره مرگ رهبر گلف‌باز کره‌شمالی

می‌گویند با ارائه تاکتیک‌های پیشنهادی‌اش بود که کره‌شمالی توانست به جام جهانی 2010 آفریقای جنوبی صعود کند. البته ظاهر قضیه اینجاست که فدارسیون جهانی فوتبال (فیفا) این خبر را خیلی جدی نگرفته بود...

همشهری تماشاگر/شماره 85/ساسان شادمان منفرد:

می‌گویند با ارائه تاکتیک‌های پیشنهادی‌اش بود که کره‌شمالی توانست به جام جهانی 2010 آفریقای جنوبی صعود کند. البته ظاهر قضیه اینجاست که فدارسیون جهانی فوتبال (فیفا) این خبر را خیلی جدی نگرفته بود، وگرنه همان داستان تکراری‌اش مبنی بر عدم دخالت سیاسیون در فوتبال را مطرح می‌کرد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 10:25  توسط ف ی  | 

10چهره برتر به انتخاب تماشاگر

خبرسازان؛

  10چهره برتر به انتخاب تماشاگر

جام‌حذفی فوتبال ایران هر سال به یک‌روش متفاوت برگزار می‌شود. اصولا یکی از جذابیت‌ها‌ی فوتبال ایران همین است که تماشاگران قبل از شروع فصل مدام از هم می‌پرسند: «یعنی امسال جام‌حذفی چه‌جوری برگزار می‌شه؟»

همشهری تماشاگر/شماره 85/امیروفایی و احسان پیربرناش:

پیرترین گلزن جهان

ارج نهادن به خواسته هواداران یکی از خصوصیات ذاتی فرهاد مجیدی است؛ او بارها سعی کرده در چنین مواقعی هیجاناتش را کنترل کند، اما دست خودش که نیست، نمی‌تواند احترام نگذارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 10:15  توسط ف ی  | 

همراه بانک شهر ورزشگاه 40 هزار نفری استقلال را می‌سازیم

اسپانسر؛

 همراه بانک شهر ورزشگاه 40 هزار نفری استقلال را می‌سازیم

این‌که یک سازمان مالی و اعتباری نظیر بانک‌شهر به یاری تیم‌های فوتبال بشتابد، ضمن آن‌که به دوام و بقای این تیم‌های پرسابقه و موفق کمک می‌کند، سبب محبوبیت خود در میان میلیون‌ها ایرانی علاقه‌مند به تیم‌های استقلال و پرسپولیس می‌شود که نتیجه آن، ایجاد زمینه‌های مساعد برای رویکرد آنان به خدمات متنوع بانک‌شهر در اقصی‌نقاط ایران است. امیدواریم بانک‌شهر از این نظر، الگو و نمونه سایر بانک‌های کشورمان قرار گیرد.

همشهری تماشاگر/شماره 84:

1

حامیان مالی یا اسپانسرها امروزه در موفقیت و پیشبرد برنامه‌های تیم‌های ورزشی در دنیا، نقش بسزایی دارند و حمایت‌های آن‌ها از تیم‌های یاد شده، نشان می‌دهد که بنگاه‌های تولیدی، صنعتی، بازرگانی و خدماتی در کنار فعالیت‌های سودآورشان، به امور ورزشی و فرهنگی هم فکر می‌کنند؛ نمونه بارز آن در کشورمان، بانک‌شهر است که به عنوان اسپانسر 2تیم پرطرفدار و محبوب پایتخت، یعنی استقلال و پرسپولیس در دل لااقل 20میلیون نفر از هواداران هر یک از تیم‌های یادشده، جای گرفته است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 13:35  توسط ف ی  | 

عابدزاده: من 50درصد موفقیت تیم بودم

مصدوم نمی‌شدم تا 40سالگی بازی می‌کردم

  عابدزاده: من 50درصد موفقیت تیم بودم

گروهی اعتقاد دارند احمدرضا عابدزاده بهترین دروازه‌بان تاریخ فوتبال ماست. گروهی دیگر هم البته ناصر حجازی را بهترین می‌دانند. شاید نزدیک به 100درصد از اهالی فوتبال ما برای انتخاب بهترین دروازه‌بان...

همشهری تماشاگر/مهدی حدادپور/شماره 82:

گروهی اعتقاد دارند احمدرضا عابدزاده بهترین دروازه‌بان تاریخ فوتبال ماست. گروهی دیگر هم البته ناصر حجازی را بهترین می‌دانند. شاید نزدیک به 100درصد از اهالی فوتبال ما برای انتخاب بهترین دروازه‌بان تاریخ گزینه‌ای به جز عابدزاده ‌نداشته باشند. به جز توان و مهارت فنی، عابدزاده به انتخاب مخاطبین برنامه‌90 محبوب‌ترین فوتبالیست تاریخ فوتبال کشورمان هم بوده است. محبوبیت ناصر حجازی را می‌توان در زمان مرگش دید. جایی که شلوغ‌ترین تشییع جنازه ورزش در 50سال اخیر برای مشایعت حجازی تا بهشت زهرا اتفاق افتاد. اما بحث ما‌ عابدزاده است. مردی که بسیاری از موفقیت‌های 25سال اخیر فوتبال ایران مرهون توانایی‌ها و رشادت‌های اوست. او متاسفانه 10سال قبل دچار آنوریس مغز شد. بعدها تحرک خود را به دست آورد اما در بحث تکلم هنوز دچار مشکل است، به طوری‌که نمی‌توان او را پای یک مصاحبه طولانی رو‌در‌رو نشاند. ‌ داستان صعود به جام جهانی 98 فرانسه، داستان محبوبیتش در نظرسنجی ‌برنامه 90 و ..‌. از زبان او در قالب یک مصاحبه می‌خوانیم اما ‌‌بخشی از حرف‌های عابدزاده در مصاحبه با نگارنده مربوط به سال‌78 ‌است و بخشی دیگر‌ آن‌ از مرور داستان زندگی‌اش ‌توسط استاد ابراهیم افشار‌ است

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 11:17  توسط ف ی  | 

افسانه‌ای واقعی!

برای دریاقلی سورانی که وای اگر نبود!

  افسانه‌ای واقعی!

همه چیز از سلویچ شروع شد! سلویچی که داخلش پره از خیلی‌خیلی خاطره‌های خاک گرفته آبادان، روزای جنگ، پره از آبادانی‌های از شیراز و بوشهر آمده، آبادانی‌های به اصفهان رفته و از همه مهمتر آبادانی‌های در آبادان مانده.

همشهری تماشاگر/شماره 82/مرتضی درخشان:

همه چیز از سلویچ شروع شد! سلویچی که داخلش پره از خیلی‌خیلی خاطره‌های خاک گرفته آبادان، روزای جنگ، پره از آبادانی‌های از شیراز و بوشهر آمده، آبادانی‌های به اصفهان رفته و از همه مهمتر آبادانی‌های در آبادان مانده. سلویچ اصلا یک اصطلاح انگلیسی – آبادانی(!) به معنای انبار اموال قدیمی ‌و بلا‌استفاده‌س‌ و حالا این سلویچ یه چیزهایی داشت که خیلی به کار دیگران نمی‌اومد، اصلا چرا به کار مردم بیاد؟سلویچ به درد سمسارا می‌خوره، سلویچ به درد کهنه‌خرا و کهنه فروشا می‌خوره که بخاری دست دوم رو می‌خرن دوزار می‌فروشن صد تومن! تازه بخاری رو که میزنی می‌مونی که این چی بود که دور انداخته بودن، دست آخر هم بعد یه عمر کار کردن دوباره دوزار می‌فروشی به یه سمساری دوره‌گرد و اونم می‌بره میده به یکی دیگه و همینجوری شصت نسل دست به دست می‌شه و دست آخر هم اونی که می‌خواد دیگه ازش استفاده نکنه می‌بره میندازه تو یه سلویچ دیگه! سلویچ اصلا به درد خبرنگارا می‌خوره که برن توش بگردن و یه دستمال روی خاک هرچی بکشن و یه چیزایی پیدا کنن، که عمرا هیچ‌کس یادش نباشه، مثلا همون دوچرخه‌سواری که می‌گشت و «دریا موجن کاکا دریا موجن» می‌خوند، یا همین دریاقلی سورانی که اینقدر خاک نشسته رو اسمش که خیلی‌ها‌ یادشون رفته کی بوده، حتی اونایی که مدیونشن، حتی اونایی که پای مجسمه‌ یادبودش زندگی می‌کنن، حتی شما دوست عزیز!

 

یادداشت شماره یک: برای میثم:

برای اینکه بپری آن طرف آب باید عاشق باشی، حتی اگر خیلی‌ها‌ به این عشق نگویند. برای اینکه بخواهی بروی بین‌النهرین باید از روی آب رد بشوی. بالاخره باید از آب بگذری که می‌شوی از آب گذشته، اینجوری پاک می‌شوی، اینجوری می‌شوی مسافر

ادامه مطلب را می توانید در سایت گروه مجلات همشهری بخوانید

سایت گروه مجلات همشهری

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 11:7  توسط ف ی  | 

جهنم سرد!

چند پرده از ابتکارات تماشاگران ایرانی؛

  جهنم سرد!

استفاده از «تماشاگر اجاره‌ای» یکی از پدیده‌ها‌ی خاص و عجیب فوتبال است که به شکلی منحصر‌به‌فرد در فوتبال ما به اجرا در‌می‌آید. این روش غالبا مختص تیم‌ها‌ی تهرانی بی‌هوادار است. اجاره حنجره تعدادی انسان و ...

همشهری تماشاگر/شماره 81/محمد حسین عباسی:

سال‌هاست به تکرار طوطی‌وار این جمله عادت کرده‌ایم که ‌«تماشاگر ایرانی بهترین تماشاگر دنیاست». به نظر می‌رسد افرادی که برای اولین بار چنین عبارتی را به کار بردند، برای قیاس تماشاگران ایرانی با سایر تماشاگران فوتبال در جهان هیچ‌گونه معیاری نداشته‌اند و این جمله تنها ناشی از احساسات ناسیونالیستی بوده است.

حقیقت این است که تماشاگر ایرانی برای رقبا ترسناک نیست و دلیل این اتفاق، هم می‌تواند شرایط فرهنگی حاکم بر جامعه باشد و هم دشواری‌ها‌ی متعدد هواداری که باید برای تماشای مسابقات حساس صبح خروس‌خوان راهی ورزشگاه شود و پیش از آغاز مسابقه تمام انرژی‌اش را مصرف کند و در طول آن تخمه بشکند!

 

دریاچه خلاقیت!

پرشورترین هواداران لیگ برتر در تبریز جو سختی برای بازیکنان حریف و البته داور می‌سازند! طرفداران متعصب تراکتورسازی، استاد انجام کارهای خاص و عجیب در ورزشگاه یادگار هستند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 11:25  توسط ف ی  | 

10 چهره برتر به انتخاب همهشری تماشاگر

خبرسازان؛

  10 چهره برتر به انتخاب همهشری تماشاگر

می‌گویندکاپلو آن‌قدر سرگرم بازی با اسپانیا بود که حتی فراموش کرد هدیه سر عقد را بدهد به مادر بچه‌ها‌ تا این بچه شرمنده فک‌و‌فامیل زنش نشود. هرچه فریبرز گفت «بابا! لااقل یه سالن آبرومند بگیر، تو که...

همشهری تماشاگر/شماره 81/احسان پیربرناش و امیر وفایی:

 

ذهن بی‌سوال

رویانیان پس از این‌که مرام گذاشت و استعفای استیلی را رد کرد، حسابی از کرده خود پشیمان شده و دنبال فرصتی می‌گردد که جبران کند. مدیرعامل پرسپولیس می‌گوید: «استیلی یک‌بار دیگر بپرسد، می‌گویم برو!» ظاهرا این‌بار حتی فرقی ندارد استیلی چه سوالی بپرسد، چون رویانیان دنبال بهانه است تا او را از مجموعه اخراج کند، منتها استیلی هم که متوجه این موضوع شده، بهانه دست او نمی‌دهد...

 

رویانیان: «جانم؟ چیزی می‌خواستی بگی؟»

استیلی: «نه، دارم مطالعه می‌کنم.»

رویانیان: «حمید جان با من تعارف نکن، سوالی داری بپرس.»

استیلی: «نه بابا، تعارف چیه؟ فقط نمی‌دونم چرا چند وقتیه دیگه ذهنم سوال نمی‌سازه؛ پر از جوابم، اما هیچ سوالی ندارم.»

 

رویانیان: «اوه اوه، این که خیلی بده، تو مریض شدی! چرا این‌جور چیزها رو زودتر با من در میون نمی‌ذاری؟ پاشو، پاشو، باید بریم دکتر!»

استیلی: «دکتر برای چی؟»

رویانیان: «دیگه پرسیدی. تو اخراجی حمید جون، برو!»

 

مدیرانی کاملا ورزشی

مدیرانی که به عرصه ورزش روی می‌آورند، نه این‌که نحوه ورودشان کاملا ورزشی بوده و از روی لیاقت‌هایشان به این جایگاه دست پیدا می‌کنند، هنگام برکناری شاکی شده و می‌گویند: «برکناری من سیاسی بود!» محمدرضا یزدانی‌خرم که پس از چند آزمون و خطا تازه دستش گرم شده بود و داشت نتایج خوبی در فدراسیون کشتی کسب می‌کرد، یک‌جوری از برکناری‌‌اش حرف می‌زند که انگار خودش پس از وزن‌کشی و انجام یکدوره مسابقات انتخابی و شکست رقبا وارد گود شده بود و سکان هدایت فدراسیون را در دست گرفت.

 

یزدانی‌خرم که تازه از جمله مدیران موفق عرصه ورزش محسوب می‌شود و معمولا طی ‌10سال اول ورود به هر رشته به آشنایی با حواشی آن می‌پردازد و در ‌10سال دوم از حواشی لذت می‌برد و در یک‌سال باقی‌مانده نتایج خوبی کسب می‌کند، در‌حالی به برکناری‌‌اش اعتراض می‌کند که چندی پیش با اتکا به همین روابط سیاسی، دعوت مجلس شورای اسلامی برای پاسخگویی را رد کرده بود و نمایندگان مردم را قابل ندانست که بخواهد توضیحی برای نتایج اسف‌بار کشتی در آن زمان بدهد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 11:23  توسط ف ی  |